شعر
زمستان
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبّت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نُهتوی مرگاندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخگفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
شعر زمستان را هر چند آنهایی که اهل بازی با سیاست هستند و آخرش، سیاست آنها را به بازی می گیرد، دوست دارند شعر و شعاری سیاسی بدانند، به عقیده ی من بیشتر شعری اجتماعی است. حتی با توقف در لایه های نمادین و تمثیلی آن نمی توان راوی آن را گرفت و به بهانه ی ارتکاب جرمهای سیاسی معمول به زندان انداخت. خطری که بیشتر او را تهدید می کند این است که ممکن است چون با مردم وراُفتاده و با ترسایی مسیحی دراُفتاده هم مسلمانان چغلی اش را بکنند و هم مسیحیان او را برای کفر و ناسزا گویی با جرمی فرهنگی و مذهبی به اتاق تفتیش عقاید ببرند. کسی که از یارانش و حتی از خودش در این هوای سرد گِله دارد، دیگر حرفش با مردم است و حریفش شاه و وزیر و حزب مخالف و ... نیست. اخوان از مردمی که مانند لاک پشت سرشان را دزدیده و در گریبان خود فروبرده اند و با به فکر خویش بودن اوّلین دژ دفاع شخصی را در زندگی اجتماعی بنا کرده اند، دلخور است. از خودش هم دلخور است. اُمید به هیچ کس و هیچ چیزی نمی تواند ببندد. اخوان با این نااُمیدی اغراق آمیز چطور شد که م-اُمید شد؟ شاید آن والدینی هم که فرزند کورشان را عینعلی نام گذاشته بودند، شاعر بودند و آرزوی خود را به امید معجزه ای به اسمی گره می زدند. از یک نظر، این تخلص برای اخوان ثالث بی مسما هم نیست، گرچه خودش نااُمید بود، امّا خیلی ها اُمیدشان را به او و شعر او بسته اند. اخوان با نااُمیدی می گوید:
شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن، که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد
فریاد را چه سود، چو فریاد رس نماند
امّا خواننده با شعر او، اندک اُمیدی پیدا می کند که کسی هست که با شعرش فریاد می زند، هر چند که می پندارد فریادش بی ثمر است.
راوی ِاخوان در شعر زمستان، پس از انتقاد از دیگران که در این سرما سرشان در لاک خودشان است، به انتقاد از نَفَس ِ مأیوس کننده ی خودش می پردازد. درابتدای شعر، تصویر افراد سردرگریبانی را داریم که جز پیش پای خودشان را نمی توانند ببینند؛ و سرشان را هم از گریبان بیرون نمی آورند که جواب سلام کسی را بدهند. نه می خواهند جواب سلام کسی را بدهند، و نه جواب سلام کسی را خواهند داد، راوی این را با قاطعیت می گوید. البته تقصیر را به پای راه تاریک و لغزان می نویسد. حتی گرمی دست شان را هم برای سلام و سلامتی از دیگران دریغ می دارند. و باز راوی می گوید که همه اش تقصیر این سرمای سخت و سوزان است. توجیه هر گونه واکنش از سوی مردم با شرایط موجود، نهایت نفوذ سرما را نشان می دهد. سرما نه تنها به قلب مردم بی محبت نفوذ کرده است، بلکه تا مغز راوی که بی محبتی را توجیه می کند رفته است. به همین خاطر، در ادامه ی شعر، او به خودش برمی گردد، و با تشبیه نَفَس خود به ابری که هوا را تیره می کند، طوری که آدم نمی تواند پیش پای خودش را ببیند، و نیز به دیواری که جلو دید آدم را می گیرد و سد راهش می شود، برخورد دوستان دور یا نزدیک را توجیه می کند. به این نتیجه می رسد که وقتی نَفس و نَفَس آدم به او خیانت می کند، دیگر از دیگران نمی توان توقع خدمت داشت. با این وصف، مشکل جامعه جای خود دارد، اوّل باید هر کسی مشکل خودش را حل کند، امّا چطور؟
برای این کار، راوی، دل بریده از چشم خود و دوستان دور یا نزدیک به کسی متوسل می شود که انگار از قبیله ی زمینی ها نیست. مسیحای جوانمرد را که باید دَمی گرم و حیات بخش داشته باشد، نمی توان در میان این همه نامرد، و دراین هوایی که ناجوانمردانه سرد است، پیدا کرد. این مسیحای جوانمرد که باید دَمَش گرم باشد و سرش خوش، باید دَمَش برای او گرم باشد و سرش برای او خوش. برای این که دیگران هم، دَمی گرم دارند و سری خوش، امّا در گریبان خودشان. همه می گویند سلام گرگ بی طمع نیست و راه خودشان را می گیرند و می روند. راوی هم می داند که در این سرما سلامش بی طمع نیست، امّا اگر سائل طمع نداشته باشد، دیگر مسیح بودن و جوانمردی معنی ندارد. (فیض روح القدس ار باز مدد فرماید، دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد!) او به طمع این که دری به رویش باز شود، به در می کوبد. آیا این مسیح آسمانی است؟ بدون شک هر کسی که شیوه ای خلاف شیوه ی این مردمان نامهربان زمینی داشته باشد آسمانی می شود. امّا مگر دیگران حال و هوای آسمانی ندارند؟ چرا، حداقل ادعایش را دارند! جالب این است که اخوان می گوید کسی سلام کسی را پاسخ نمی دهد، در حالی که سلام گفتن که بی ربط با واژه ی اسلام نیست، از آداب مسلمانی است، و جواب سلام نیز بر هر مسلمانی واجب است. با این برداشت است که می شود حدس زد که چرا اخوان از مسلمانان رویگردان می شود و به مسیحای جوانمرد پناه می برد. اگر چه این مسیحا هم دست کمی از دیگران ندارد، چون از آن فیض روح القدس محروم بوده است، ولی راوی فکر می کند که معجز می دهد. بنابراین، او نیز همچون شیخ صنعان از مریدان و شاگردان خود دل می کند و به ترسایی دل می بندد که برای درگشودن به روی او شرط می گذارد. شیخ باید اسلام را کنار بگذارد، قرآن بسوزاند و بُت بپرستد، خرقه در آتش بیاندازد و باده بنوشد و برای رسیدن به دختر ترسا خوکبانی کند. پیراهن روح و جسم شیخ این گونه چرکین می شود. اخوان، نااُمید از همه خود را آن پیر پیرهن چرکینی می بیند که حالا راه نجاتش کوبیدن بر در این ترسای مسیحی است. ولی ترسای او هم دستهایش یخ زده است و حس ندارد، و در را برایش باز نمی کند. برخلافِ ترسای شیخ صنعان شرط و شروطی ندارد. گویا او هم از تگرگ و مرگ می ترسد. به هر حال، این در ِ بسته باعث می شود که م- اُمید دوباره با نااُمیدی بشود همان «سنگ تیپا خورده ی رنجور» و «دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.» شاید اخوان می خواهد بگوید: «آن از مسلمانش، این هم از مسیحی اش!»
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگِ تیپا خورده ی رنجور.
منم دشنام پست افرینش، نغمه ی ناجور.
این کولی غمگین و سرگردان که هر شب میهمان این ترسا بوده، حالا چون پشت در مانده است کفر و ناسزا می گوید. این میهمانی یک سویه نقش خداگونه ی ترسا را در زندگی او پر رنگ تر می کند. اگر خدا می گوید که او اشرف مخلوقات است، پس چرا باید همچون سنگی (گِلی که خدا روحش را در آن ندمیده) تیپا بخورد؟ چرا باید همچون نغمه ی ناجوری حرف و خواسته و دعاهایش ناشنیده باقی بماند؟ ترسا از شیخ صنعان خواسته بود که برای رسیدن به او باید از رنگ خود- اسلام- بدرآید. اخوان می گوید که نه رومی است و نه زنگی. بیرنگ است، آن چنان که یار هر رنگی را که بخواهد می تواند به او بزند.
گفت دختر، گر در این کاری دُرُست
دست باید اوّل از اسلام شست
هر که او همرنگِ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی، بیش نیست. (عطار)
راوی دوباره اصرار می کند که در را به رویش باز کند، امّا این بار نه برای این که سرمازده است، بلکه، برای این که دلتنگ است؛ و این دلتنگی، همیشگی بوده است و به فصل زمستان ربطی ندارد. هر شب و هر سال و هر ماه برای رهایی از دلتنگی به دیدار حریف خود می رفت. او عوض نشده است، امّا سرمای هوا، حریف و دیگران را عوض کرده است. انگار ترسای او حالا سرمازده شده است و از تگرگ و مرگ می ترسد، و در را باز نمی کند. تصویری را که از صدای بهم خوردن دندانها بر اثر سرما نشان می دهد، با تصویر برخورد گلوله های تگرگ با در و دیوار و بام و پنجره یکی می شود. نبودن تگرگ و مرگ به چه کسی می تواند دلخوشی بدهد؟ برای راوی که در بیرون است، اگر تگرگ نباشد، در این سرما و تنهایی مرگ که هست. راوی برای این که ترس ِ ترسا بریزد و در را به رویش باز کند از تگرگ و مرگ حرف می زند. واژه ی ترسا در این شعر بیشتر ترس این به اصطلاح مسیحای جوانمرد را نشان می دهد تا هر گونه جذبه ی او را. تگرگ و مرگ برای خود راوی در این هوای سرد چندان هم بد نیست. تیر خلاص و رهایی از این سرما می تواند باشد.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
راوی تصمیم گرفته است که پس از پاک کردن حسابش با دوستان دور یا نزدیک خود، با ترسا هم امشب تسویه حساب کند. بابت چه؟ بابت همه ی آن شبهای گرمی که میهمان او بوده است. (آدم همیشه در گرما باخدا و میهمان خداست، و فکر می کند که خدا هم با اوست؛ ولی در سرما مانند ملحد پیر اخوان می گوید: «دیگر مگو: خدای کریم ست و مهربان، کاین سفله هر چه داد به من، باز پس گرفت!» )
چرا حسابش را کنار جام می گذارد؟ اوّل، برای این که جام پیمانه ی حساب و کتاب ساقی و میهمانانش و وام دهنده و وام گیرنده بود، تا عدالت و مساوات برقرار باشد. اگرکسی به اندازه ی یک جام وام و سکه و یا جواهرات دریافت می کرد باید با مقیاس همان جام طبق قرارداد تاوان می داد. دوم، برای این که این جام بتواند جام باده ای را که بعداً حرفش را می زند تداعی کند. او از جامی به جام دیگر پناه می برد.
آیا برای جواب سلام باید طمع طرف مقابل را هم برانگیخت؟ حریف در این رابطه ی یک سویه چه سودی می برد که باید برای بازپس گیری این وام در را برای او باز کند؟ شاید شدّت سرما، آدم را ساده لوح هم می کند! امّا، طرف زرنگ تر از این حرفهاست، برای همین اخوان از زبان او به خودش جواب می دهد:
چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
بعد این ساده لوحی را در چهره ی حریف نیز می بیند و به او می گوید:
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگار سیلی سردِ زمستان است.
آیا حریف نمی داند که هوا سرد است؟ دیگران چون هوا سرد بود او را تحویل نمی گرفتند، این یکی چرا او را تحویل نمی گیرد؟ چون فکر می کند که راوی بی موقع، کله ی سحر پاشده و آمده در خانه ی او؟ ترسایی که فرق روز و شب را نمی فهمد به چه دردِ این راوی می خورد؟
شاید سفیدی برفِ زمستان و روشنی ماه از پشت ابرها، شب های زمستان را مثل روز روشن می کند. البته این روشنایی به سرخی نمی زند، ولی چه ایرادی دارد؟ چشمی که شب را روز می بیند، ممکن است ماه را از پشت ابرها به خیال این که خورشید است سرخ ببیند! به هر حال، راوی برای این ترسایی که ضعف بینایی دارد توضیح می دهد که این سرخی را سیلی سردِ زمستان به گوش زمین و راوی زده است. در حقیقت، زمین همان قندیلی است که در آسمان این هستی یخ زده و آویزان است و آن نُه فلکی را که بطلمیوس اعتقاد داشت که بدور زمین می گردند، به نظر اخوان نُه لایه ی سیاهی است که تابوت زمین را می سازد. حال چه زمین مرده باشد وساکن- آن گونه که بطلمیوس می پنداشت- و چه زنده و متحرک با علم جدید. و فرقی هم نمی کند؛ وقتی که شب با روز یکسان است، پس مرده و زنده ی زمین هم یکی می شود. یعنی هر چه باداباد! پس به باده پناه می برد.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
چرا حریف باید چراغ باده را روشن کند؟ آیا آن را باید برای خودش روشن کند یا برای او؟ در داستان شیخ صنعان، اگر چه شیخ از باده ی ترسا نوشید و از اسلام برید و مسیحی شد، امّا سرانجام توبه کرد و به اسلام بازگشت. و در پایان داستان، این ترسا بود که دین خود را کنار گذاشت و به اسلام گروید. (یعنی از باده ی شیخ صنعان نوشید.) بنظر می رسد که راوی که با دین ترسا تسویه حساب کرده است، حالا می خواهد او را به دین جدید خود که با چراغ باده روشن می شود دعوت می کند. این دین، دین ِ باده آورده است، و اولین چراغی را که روشن می کند چراغ ذهن است که با شعله ی شکّ و پرسش گُر می گیرد. (مستم و دانم که هستم من؛ ای همه هستی زتو، آیا تو هم هستی؟) برای این که هنوز:
سلامت را نمیخواهند پاسخگفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
و هیچ رشد و تحولی صورت نگرفته است و نمی گیرد. آدمها هیچ فرقی با درختان یخ زده ندارند. واژه ی اسکلت را از انسانها گرفته و به درختان عاریه داده است. همان طور که زمین هم دلمرده نمی شود، و دلمردگی خاص انسانهاست که وقتی این حس در آنها تقویت می شود آن را به همه کس و همه چیز در دوروبر خود نسبت می دهند. ابرهایی که جلو مهر و ماه را گرفته اند، از بخار چشم و نگاه آدمها بوجود آمده اند؛ وگرنه می توان خوش بین بود و در تاریکی و از این سوی ابرها مهر و ماه را دید. غباری که چهره ی مهر و ماه را آلوده کرده، همان غباری است که راوی روی چهره ی خود و خدا، و مردم و ترسا می بیند؛ برای این که زمستان است.