اخوان و ايران باستان
او با انتخاب دقيق واژه ها و آگاهي از کارکرد موسيقي حروف، واژه ها و اصوات، مهارت در نحوي بيان و ارائه مطالب و استفاده از کليه ي امکانات زبان و نيز با ايجاد سکونها و حرکتها، قطع و وصلهاي کلامي تا حدي طنين خاص زبان حماسي را به شعرش مي دهد. هر چيز کهنه در شعر او رنگ امروزه مي گيرد.
اخوان از هر چه سخن مي گويند باز در افکارش به باورهاي باستاني اشاره دارد. به آزادي و برابري، به شعار مزدک، به گفتار نيک، کردار نيک و پندار نيک زرتشت، به مردانگي رستم، به
بخش دوم: بررسي اشعار اخوان
ذهن و زبان رابطه مستقيم با يکديگر دارند. کسي که اثري را خلق مي کند اول آن اثر را در ذهن خود خلق کرده و سپس با زبان خود بيان مي کند. در قسمت هاي قبل اشاره کرديم که زبان اخوان حماسي و باستاني است پس ذهن او هم مسلما ذهني باستاني و حماسي است.
اين پيوند ذهن و زبان در تمامي آثار اخوان ديده مي شود. نگارنده تلاش مي کند در اين فصل به بررسي تمام اشعار اخوان بپردازد و تاثير پذيري اين شاعر از ايران باستان و فرهنگ ايرن باستان را بررسي کند. در هر زير بخش به بررسي يکي از دفترهاي شعر اخوان ثالث مي پردازيم. اين پژوهش در دو قسمت انجام مي شود.ذهني و زباني.
قسمت اول تاثيرپذيري ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان است . تاثيرپذيري از باورهاي باستاني و اعتقادي مردم ايران، تاثيرپذيري از اساطير و افسانه ها. در قسمت دوم به بررسي تاثيرپذيري زباني اخوان (باستانگرايي) از فرهنگ ايران باستان مي پردازيم. تاثيرپذيري از سبکي که در دوره هاي گذشته در ايران رواج داشته و اخوان از دل زمان اين سبک را به زمان خود مي آورد و با سبک رايج دوره اش پيوند مي دهد. در اين قسمت تلاش مي کنيم که تمام ويژگي هاي سبک خراساني که در اشعار اخوان ديده مي شود را پيدا کرده و نشان دهيم.
?-?-? ارغنون
اين کتاب حاصل دوران نوجواني و آغاز جواني اخوان ثالث است ، حاصل دوران عاشقي. در اين کتاب بيشتر غزل ها و قصيده ها عاشقانه است و به عشق زميني او [?] اشاره دارد. اما گهگاه غزل هاي سياسي و اجتماعي هم گفته اما محور ذهني او به دور عشق مي چرخد. با اين حال در همين عشق بازي هم او زبان سبک خراساني را استفاده مي کند. در اين قسمت به بررسي تاثيرات ذهني و زباني شاعر از فرهنگ ايران باستان در کتاب ارغنون پرداخته مي شود.
?-تاثيرات ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف: باورهاي باستاني و مذهبي:
من توسي ام و محب زردشتم
نه تازي ام و نه ترک و زين جمله (اخوان ثالث ،????، ???)
مصداق تويي آيت زردشت کهن را
اي نيک به گفتار و به کردار و به پندار (همان، ???)
نگاه اخوان به زرتشت بسيار متعالي است چون او را يک الگوي انساني در منش و روش زندگي مي داند.
کاش آن روز که اين ظلمت و جنجال نبود
وين همه مردم و اين دام و دد پست و پليد (همان، ???)
يکسر از جنات تجري تحتها الانهار توس
در جحيم ري به چنگ اژدها افتاده ام (همان، ???)
اژدها در اين جا نمادي از غربت و دوري از وطن است.
خيز اي گل حجره، کاين شب چله ست
سرماش کند حريف را ذله (همان، ???)
افزون ز بيست سال در آن حجر کگ به نور
يزدان مثال برده در آهريمني (همان، ???)
منظور از اهريمن صفت تاريکي آن است.
ب:اساطير شاهنامه:
سيه چالي نصيبم شد چون بيژن
چه گويم، با که گويم، رستمي نيست (همان،??)
نگاه شاعر به رستم نگاه به يک منجي است.
به سهراب خسته و گلاويز مرگ
همان نوشه داروي جان آورد (همان، ???)
آوردن سهراب در اين قسمت نماد انسانهايي است که اندک اميد در وجودشان باقي است. منظور به روز آوردن اساطير است،بيان حال مردم روزگار اخوان که براي زندگي مبارزه مي کنند.
پيزي افنديان زبون را خيره نام
رستم تکين به صولت و سهراب خان نهند (همان، ???)
نگاه شاعر در اين جا به پهلواني هاي رستم است در برابر دشمنان ايران.
ز آخر شاهنامه خوش نبود
رستم زال را خبر ببرم! (همان، ???)
اي سيه دل زال گيتي، پشت ما درهم شکست
زير بار رنج، آخر ما که رستم نيستيم (همان، ???)
نگاه به رستم نگاه به يک پهلوان است.
?-تاثيرپذيري زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف: باستانگرايي واژگاني:
- تلفظ کهن کلمه:
همه روز سرگريم تعليم طفلان
چو در گله گوسپندي، شباني (همان، ???)
- کاربرد کلمات باستاني:
خمار آلودم، اما ساغري نه،
سراپا ريشم، اما مرهمي نيست (همان، ??)
گنه ناکرده بادافره کشيدن
خدا داند که اين درد کمي نيست (همان، ??)
من اين درويش و عسرت به سلطاني نخواهم داد
که اين تاج از سر عشق است و صد ملک جهان ارزد (همان، ??)
اگر رطل دمادم مي کشم من
ز دست ساقي غم مي کشم من (همان، ??)
شکسته بسته محسور عشق بشر و بر او
ببخش و قصه غم گفتنش بريده بريده (همان، ??)
ور زن نبود، مي ندهد لذت چنداني
آماس کند عمر و تهي، همچو حبابي (همان، ??)
غضبناک شير سياهي زدام
برون جست و بگسست اغلالها (همان، ??)
چون گلي مهتابگون در گلبني از آبنوس
روشني ميداد مشکين جامه هاي خويش را (همان، ??)
در آرزوي تو مرگ آرزوست راي مرا
بقاي خضر برد رشک اين فضاي مرا (همان،??)
در به روي اجنبي بگشا، چو ابناي زمان
ورنه مي کوبند با سندان در نگشوده را (همان، ??)
دلي از سنگ مگر باشد، و در من نبود
که فريبش ندهد غنج و دلالي که تراست (همان، ??)
تا تواني به جهان دوست مگير، اي دشمن
زانکه هر دوست درين دوره عدويي دگر است (همان، ??)
بمير اي خشک لب در تشنه کامي
که اين ابر سترون را نمي نيست (همان، ??)
اي مه، مباش بي خبر از کيد مشتري
ارزان خرد متاعي حريفي که چانه زد (همان، ??)
تا نگويندم که خشکي، تو زبان مي کنم
دل عزادار است و من با تار خود رامشگرم (همان،??)
پي کرد فلک مرکب آمالم و در دل
خون موج زد از بخت بد آورده خويشم (همان، ??)
که چون آتش به مجمر سوزم و چون مي به خم جوشم
پرند از آشيان دل کبوترهاي آه من (همان، ??)
اميد بنده ترکي غزلسراست که گويد
نوشتم اين غزل نغز با سواد دو ديده (همان، ??)
ب:باستانگرايي نحوي:
- حذف فعل:
دو چشمم خشک شد امروز، از بس گريه بر ديروز دگر
امشب کدامين چشم بر فرداي نمي گريد (همان، ??)
حاصل چه بود؟ خون دل و عمر ناگوار
خواهي گاه جبر شمر، خواهي اختيار (همان، ??)
-افعال نيشابوري:
هواي وصل تو آسوده خاطرم نگذارد
زخويش بي خبرستم، به جانب تو شتابان (همان، ??)
- فعل هاي کهن:
اي غنوده خوش در آغوش مهي تا تيغ مهر
ياد کن چشم به حسرت تا سحر نغنوده را (همان، ??)
-فعل دعايي:
سرمست و شاد رفت و فرا باد همره اش
رحمي نکرد بر غم ما، بر خمار ما (همان، ??)
هر کس که هست خانه اش آباد باد ، اميد
اشک مرا به آمدن امداد مي کند (همان، ??)
جاويد باد مرز خراسان و مردمش
که جان و دل درود فرستم هزارشان (همان، ??)
- کاربرد ني به جاي نه:
يا ني، که نسيم سحرم مي رسد از راه
اينک … ز درآمد، چو مه از پشت سحابي (همان، ??)
- کاربرد زي:
زي تشنه کشتگاه نجيبت
جز ابر زهر بار نيامد (همان، ???)
افسوس کان سفاين حري
زي ساحل قرار نيامد (همان، ???)
ارواح مجردي که در لاهوت
بينم، همه زي پيمبر اندازم (همان، ???)
- ک تصغير:
بس برگک نو روي سرخگونه
بيني زبر شاخه چون زبانها (همان ، ???)
خيمه شب بازي آغاز شد و لعبتکان
انجم، و بازي شان خامش وين گفت و شنيد (همان، ???)
- کاربرد پسوندهاي کهن:
مي درخشيد از ميان تيرگي ها گردنش
چون تکان مي داد زلف مشک ساي خويش را (همان ، ??)
وانگه شمدي بر آن ، حرير آسا
از سوده مشک اذفر اندازم (همان، ???)
- اتصال ضمير به حرف:
منش به هيچ گرفتم، هنوز بيش بهاست
چگونه طفل جهان نشکند بهاي مرا؟ (همان ، ??)
عيد بر دشمن من خوش گذرد که ش تو نوازي
من محروم که اين مرتبه احراز نکردم (همان، ??)
اي نادر نوادر ايام
کت فر و بخت يار نيامد (همان، ???)
- مخفف کردن کلمه:
دگر ره شب آمد تا جهاني سيا کند
جهاني سياهي با دلم تا جها کند (همان ، ??)
ديگر بگو کلام خدا را کنم سجود؟
يا شيوه کلام پيمبر برم به کار ؟… (همان ، ??)
خيمه شب بازي آغاز شد و لعبتکان انجم
و بازي شان خامش و بي گفت و شنيد (همان، ???)
تو نيک اي ، دوست مي داني که دارم دشمني بدخواه
که آزار مرا دايم سپه در رهگذر آرد (همان، ???)
شگفت از پشت کهسار و درخشيد
چون خونين لاله اي رخسار خورشيد (همان، ???)
- با تشديد آوردن کلمه:
هر جا که دلم خواهد، مي پرّم و مي بالم
پروانه منت گويي بالي و پري دارم (همان ، ??)
وانگه به کنار آن پري لختي
لب در لب و گل به شکر اندازم (همان، ???)
- ساکن کردن متحرک:
باد پر خونْ جگر شدم، که عمري نگذاشت
که مرا عشق جگر سوز به اقرار رسد (همان ، ??)
سيه چرده اي همچون من قدْشْ کوته
به فکرت بلندي، سخنور جواني (همان، ???)
- کاربرد حرف افسانه اندر:
شبي سرد است و بس بيگاه و راهي دورم اندر پيش
و من چندان سيه مستم، که گويي زين جهان جستم (همان، ??)
?-?-? زمستان
زمستان اولين اثر اخوان است که در آن وارد سبک نيمايي شده . اين اثر مصادف با شکست کودتاي ?? مرداد نوشته شده و همين امر سايه بر اشعار او انداخته است. اشعاري نمادين در زمينه اجتماع و سياست سرد و تاريک جامعه آن روزگار.
اين قسمت از پژوهش ما به بررسي تاثيرات ذهني و زباني اخوان از فرهنگ ايران باستان در کتاب زمستان اختصاص دارد.
?- تاثيرات ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان:
- باورهاي باستاني و مذهبي:
علي رفت: زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت، و بوداي پاک
رخ اندر شب ني روانا نهفت (اخوان ثالث ،????، ص???)
زرتشت در نگاه اخوان انساني پاک سزشت است،در اينجا شکايت از نبودن اين چنين انسانهايي در اين زمانه مي کند.
آب و آتش نسبتي دارند جاويدان:
مثل شب با روز، اما از شگفتيها،
ما مقدس آتشي بوديم و آب زندگي در ما،
آتشي با شعله هاي آبي زيبا، (همان ، ص???)
آتش در باورهاي ايران باستان مقدس است زيرا اعتقاد داشتند از بين برنده ي نا پاکي است.
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب؛
گوشش نمي نيوشد و چشمش نمي پرد.
سبز پري به دامن ديو سيا به خواب،
خونين فسانه ها را از ياد مي برد.. . (همان، ص???)
?-تاثيرات زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف: باستانگرايي واژگاني:
- کاربرد کلمات فارسي قديمي:
ساحلي باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد زغمهاي تو در درياي هجر (همان ، ص??)
آمد مرا به گوش غريوي که مي کشيد
نقاره با تغني منحوس و دلخراش (همان، ص??)
تا سحر ساکت و آرام گريست،
باز هم خسته نشد ابر ستبر (همان، ص???)
مگر پشت اين پرده آبگون،
تو ننشسته اي بر سرير سپهر،
به دست اندرت رشته چند و چون؟ (همان، ص???)
که پرسي همچو آن پير به درد آلوده مهجور
خدايا «به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را؟ (همان، ص???)
- کاربرد کلمات باستاني:
همرهم، آرزو، به کلبه شعر
آردها بيخت، پروزن آويخت (همان، ص??)
از شبستان شعر آمده ام
خسته از پيله هاي مسخ شده (همان، ص??)
من به هرسوي مي دوم گريان،
در لهيب آتش پردور (همان، ص??)
نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛
نه صفير باد ولگردي:
نه چراغ چشم گرگي پير (همان، ص??)
از شبستان شعر پارينه،
من همان طفل ارغنون سازم (همان، ص??)
-هي ! که هستي؟ پرنده مغموم! (همان، ص??)
چون عقاب گردون گرد
صيد خود در اوج اثير
جويد و نمي جويد (همان، ص??)
مجروحم و مستم و عسس مي بردم
مردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست؟ (همان، ص??)
ازين سقف سيه داني چه بارد؟
خدنگ ظالم سيراب از زهر. (همان، ص???)
ب:باستانگرايي نحوي
- ساخت متمم با دو حرف اضافه:
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر
حديثي که ش نمي خواني بر آن ديگر (همان، ص???)
- کاربرد نوز به جاي هنوز:
پهلوي ديوار ترک خورده اي که نوز
مي گذرد بر تن او کاروان مور (همان، ص??)
- استفاده از الاک:
از زندگي اينجا فروغي نيست، الاک (همان، ص??)
- ک تصغير:
اينک اين پاکيزه تن مرغک، ره آورد من است (همان ، ص??)
«آي! پروانگک ! روي به کجا؟…» (همان، ص??)
«برج ما جاي آشيان تو نيست»
گفت آن نغمه ساز نو پايک
«تشنگان را بخار بايد داد،
دور شو دور، مرغ سقايک» (همان، ص??)
- ساکن کردن متحرک:
شش ساله بود اين «زن» که با مادرْشْ آمد
از يک ده گيلان به سوداي زيارت
هاي نخرْاشي به غفلت گونه ام را، تيغ! (همان، ص???)
به دست اندرْشْ رودي بود، و بارودش سرودي چند. (همان، ص???)
که زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرْشان کيست؟
و يا سود و ثمرْشان چيست؟ (همان، ص???)
- کاربرد حرف افسانه اندر:
اين همان مرغ است کاندر ماوراي آسمان
بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد (همان، ص??)
«ديگر اين
همان ابر است کاندر پي هزاران روشني دارد». (همان، ص??)
چشم بر لاشه رنجور زمين دوخته ايد:
و اندر آهنگ بي آزرم نگهتان، تک و توک (همان، ص??)
بخز در لاکت اي حيوان! که سرما
نهاني دستش اندر دست مرگ است. (همان ص ???)
- اتصال ضمير به حرف:
پند دهندم که بيا عنکبوت شو،
زندگي آموخته جولاهگان پير
که ت زندآن شاعر قدسي بسي صلا
که ت رسيد از ناي سروشي بسي صغير (همان، ص??)
اي پرتو محبوس! تاريکي غليظ است،
مه نيست آن مشعل که مان روشن کند را (همان، ص??)
سه راه پيداست
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثي که ش نمي خواني بر آن ديگر (همان، ص???)
- فعل هاي کهن:
ديدم به پاي کاخ رفيعي که قبه اش
راحت غنوده بود به دامان کهکشان… (همان، ص??)
در مسيرش نه گياهي نه گلي، هيچ نرست
رهرودي هم به کنارش ننشست (همان، ص??)
نه به مردابي يک ماهي پير
هشت بر پولکش ازوي تصوير (همان، ص??)
بهل کاين آسمان پاک
چراگاه کساني چون مسيح و ديگران باش. (همان، ص???)
- حذف فعل:
وان ناله هاي خفته کمک مي کند به شک
کاين صوت مرد نيست که آه عجوزه ها (همان، ص??)
- فعل هاي پيشوندهاي:
گفتي کسي به عمد بر آشفت خاکدان (همان، ص??)
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .(همان، ص???)
- پسوندهاي کهن:
صداي رعد آمد باز، با فرياد غول آسا (همان، ص??)
و آن پير دورگر گفت با لبخند زهرآگين
«فضا را تيره مي دارد، دلي هرگز نمي بارد (همان، ص??)
چو کرم نيمه جاني بي سر و بي دم
که از دهليز نقيب آساي زهراندود رگهايم
کشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار (همان، ص???)
- افعال نيشابوري
من امشب آمدستم وام بگزارم (همان، ص???)
?-?-? آخر شاهنامه
آخر شاهنامه سومين کتاب شعر اخوان است. از نام اين کتاب و شناخت اخوان ميتوان علت اين انتخاب را پي برد. آخر شاهنامه نامي کنايه آميز است. گرايش اخوان در اين کتاب بيشتر به مسائل اجتماعي است و با افسوس پرشکوه، از زوال يک زيبايي شريف و مظلوم و يک حقيقت تهمت خورده و لگدمال شده ياد مي کند. تمام اين مسائل در قالب اشعار نمادين است. (لنگرودي (الف)، ????، ???)
در اين پژوهش به بررسي مسائل سياسي و اجتماعي نمي پردازيم بلکه تاثيرات فرهنگ ايران باستان را از نظر ذهني و زباني برکتاب آخر شاهنامه بررسي مي کنيم.
?-تاثيرات ذهن اخوان از فرهنگ ايران:
الف:باورهاي باستاني و مذهبي:
خويش را در بارگاه پرفروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت،
يا پريزادي جهان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب مي بيند. (اخوان ثالث(ب)،????، ص??)
شاعر معتقد است که در وجود مهر و زرتشت همه چيز پاک و روشن است.
دنگ دنگ زنگ او بلند،
بازويش دراز،
همچو بازوان ميتراي ديرباز،
ديرباز دور باز،
تا فرودتر وزود،
تا فرازتر فراز .(همان، ص???)
نگاه شاعر به صفت راستگويي ميتراست و اشاره به بازوان بلند او دارد که در اوستا آمده است.
نيک بگشاييم.
شيشه هاي عمر ديوان را
از طلسم قلعه پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان،
جلد برباييم. (همان، ص??)
با توجه به اين مساله که اخوان اين اشعار را در زماني سروده که به مسائل سياسي و اجتماعي توجه زيادي داشته است، ديوان را نمادي از انسانهايي مي داند که جامعه را در دست دارند و ظلم مي کنند.
همچو ديوي سهمگين در خواب،
پيکرش نيمي به سايه، نيم در مهتاب. (همان، ص???)
من نمي دانم کدامين ديو
به نهانگاه کدامين بيشه افسون،
در کنار برکه جادو، پرم در آتش افکنده ست .(همان، ص???)
اخوان به داستان انداختن پر سيمرغ اشاره مي کند با اين تفاوت که پر او را ديوان زمانه اش به آتش انداخته اند و او به ناچار در اين زمانه است.
ب: اساطير شاهنامه:
باز مي گويند: فرداي اگر
صبر کن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد، اميد!
کاشکي اسکندري پيدا شود. (همان، ص??)
کاوه نمادي از عدالت است و شاعر شکايت دارد که کسي نيست در اين زمانه براي عدالت بپاخيزد.
اي پريشانگوي مسکين! پرده ديگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر
در نخواهد برد.
مُرد، مُرد، او مُرد
داستان پورفرخزاد را سر کن. (همان، ص??)
نگاه شاعر به داستان رستم و نابرادري شغاد باز تکرار مي شود، اخوان در اين زمانه نا عدالتي را امري تکراري مي بيند.
راحت بود آن رستم دستان
يا که سايه ي دوک زالي بود؟ (همان، ص???)
در زمانه اي که مردانگي نيست شاعر از خود مي پرسد آيا رستمي وجود داشته است؟
?-تاثيرپذيري زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف-باستانگرايي واژگاني:
- کاربرد لغات باستاني:
اين دبير گيج و کول و کوردل: تاريخ،
تا مذهب دفترش را گاهگه مي خواست (همان، ص??)
کو کدامين جبه زربفت رنگين مي شناسي تو
کز مرقع پوستين کهنه من يا کمتر باشد؟ (همان، ص??)
گل به گل ابر سترون در زلال آبي روشن
رفته تا بام برين، چون آبگينه پلکان، پيداست .(همان، ص??)
دلهاتان روشن باد.
سپاس شما را، سپاس و ديگر سپاس. (همان، ص??)
عقده اش پيراست و پارينه
ليک دردش درد زخم تازه را ماند. (همان، ص???)
شب خامش است و خفته در انبان تنگ وي
شهر پليد کودن دون ، شهر روپسي،
ناشسته دست و رو. (همان، ص??)
هزار همسفر و همصداي تنگ جبين،
هزار ژاغر پُر گنه و لاشه و مردار .(همان، ص??)
بالهاشان سرخ،
زيرا بر چکاد دورتر کوهي که بتوان ديد
رسته لختي پيش،
شعله ور خونبوته مرجاني خورشيد. (همان، ص??)
گنه ناکرده بادافره کشيدن
خدا داند که اين درد کمي نيست. (همان، ص??)
در ميان باغ پير شهر روپسي
ساعت بزرگ ما شکسته است. (همان، ص???)
- تلفظ قديمي کلمه:
ديگر اکنون از بزان و گوسپندان پرت،
خويشتن هم گله بودم هم شبان بودم. (همان ، ص???)
پيل ناپيداي وحشي باز آزاد است. (همان، ص???)
ب:باستانگرايي نحوي:
- کاربرد ادات تشبه کهن:
ما پس از او پنج تن بوديم.
من بسان کاروانسالارشان بودم. (همان، ص??)
هر نفسي لختي ز عمر من، بسان قطره اي زرين
مي چکد در کام اين مرداب عمر او باد. (همان، ص??)
- کاربرد زي:
زي خواي و جمله پيغام آورانش هر که وز هر جاي
بسته گوناگون پل پيغام. (همان، ص??)
سر زي سپهر کردن غمگينش . (همان، ص??)
لاجرم زي شهربند رازهاي تيره هستي،
شطي از دشنام و نفرين را روان با قطره اشک عبرتي کردم (همان، ص???)
- ساکن کردن متحرک:
جز پورْم آيا کسي را مي شناسم من. (همان، ص ??)
کاهلي گر خواند ايشان را به سوي خاکْ
پا درفش تيره پر هول- چوبي لخت دستار سيه بر سر-
مي رماندْشان و راندْشان. (همان، ص??)
هان، کجاست،
پايتخت قرن؟
ما براي فتح مي آييم
تا که هيچستانشْ بگشاييم…» (همان، ص??)
- کاربرد دو حرف افسانه با يک متمم:
بر آبگون به خاکستري گراينده
در آن زمان که به روز
گذشته نام گذاريم، و بر شب آينده، … (همان، ص??)
و آن پريزادان رنگارنگ و دست آموز
بر بي آذين بام پهناور
مي زنند اندر نشاط بامدادي پر . (همان، ص??)
بر به کشتيهاي خشم بادبان از خون،
ما، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم. (همان، ص??)
- کاربرد اندر:
چون بسوي تشنه کاندر خواب بيند آب، واندر آب بيدند سنگ،
دوستان و دشمنان را مي شناسم من. (همان، ص??)
همچنين دنبال کي تا آن پدر جدّم،
کاندر اخم جنگلي، خميازه کوهي
روز و شب مي گشت، يا مي خفت. (همان، ص??)
- اتصال ضمير به حرف:
با کدامين خلقش آيا بدل سازم
که م نه در سودا ضرر باشد؟ (همان، ص??)
در کوچه هاي سرور و غم راستين که مان بود. (همان، ص??)
- کاربرد پسوندهاي کهن:
در آستان غروب،
برآبگون به خاکستري گراينده،
هزار زورق سير و سياه مي گذرد. (آهمان، ص??)
در کوچه هاي چه شبهاي بسيار،
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن. (همان، ص??)
- کاربرد فعل هاي کهن:
دور از گزند و تيررس رعد و برق و باد،
وز معبر قوافل ايام رهگذر،
باميده هميشگيش، سبزي مدام،
ناژوي سالخورده فروهشته بال و پر. (همان، ص??)
با اميد روزهاي سبز آينده:
خواهرم اين سوي و آن سو خست؟ (همان ، ص ??)
مُهر بکري بر گفتن از گل گنجينه هاي راز،
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن،
چه خدايانه غروري در دلم مي کشت و مي انباشت. (همان، ص ???)
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد؛
فرو بي بود و غمگين آفتابي (همان، ص???)
- فعل هاي پيشوندي:
خاک را چون خيمه اي تاريک و لرزان برمي افرازد. (همان، ص???)
- فعل دعايي:
اي جاودانگي!
اي دشتهاي خلوت و خاموش!
باران من نثار شما باد . (همان ، ص??)
دلهاتان روشن باد . (همان، ص??)
- افعال نيشابوري:
پاييز جان! چه سرد، چه دردآلود
چون من تو نيز تنها ماندستي. (همان، ص??)
?-?-? از اين اوستا
چهارمين دفتر مورد بررسي از اين اوستا نام دارد. از نام اين دفتر مي توان به خط ذهني اخوان و اعتقاد او به آيين نياکانش پي برد. در اين بخش به بررسي تک تک اشعار اين دفتر مي پردازيم تا بيشتر با فکر و ذهن باستاني اخوان و ارادت او به ايران باستان آشنا شويم.
?-تاثيرات ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف: باورهاي باستاني و مذهبي:
انيران را فرو کوبند وين اهريمني را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکي ست، ناخوبي ست،
پريشان شهر ويران را اگر سازند.
درفش کاويان، فره در سايه ش،
غبار ساليان از چهره بزدايند،
برافرازند… (اخوان ثالث (ج)،????، ص??)
بنا بر اعتقادات زرتشتي هنگام ظهور هوشيدر (نخستين موعود) پادشاهي از نژاد کيانيان به سر کار مي آيد که ايران را آباد مي کند. براي ياري او شاعر از پهلواناني کمک مي گيرد و با درفش کاويان و در سايه فر ايزدي آنها را تصور مي کند.
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند. (همان، ص ??)
اشاره به هفت امشاسپندان دارد که لقب جاودانگي از آن آنهاست.
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد،
اهورا و ايزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد،
پس از آن هفت ريک از ريگهاي چشمه برداريد،
در آن نزديک ها چاهي ست،
کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگذارد.
پس آنگه هفت ريگش را
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد. (همان، ص ??)
شاعر با احترام از اهورا،ايزدان و امشاسپندان ياد مي کند و ستايش آنها را در زمان نا اميدي توصيه مي کند.جالب است از اعتقادات اسلامي هم استفاده مي کند. هفت ريگ در چاه تاريک انداختن درست مثل زدن هفت سنگ به شيطان در مناسک حج است.
هي، امشاسپندان را به نام آواز دادم ليک،
به جاي آب دود از چاه سر بر کرد، گفتي ديو مي گفت : اَه
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟
گسسته است زنجير هزار اهريمن تر زآنکه در بند دماوند است. (همان، ص ??)
شاعر دوباره به جاودانگان مقدس اشاره دارد و از خود مي پرسد چرا امشاسپندان در اين زمانه به ما کمک نمي کنند. مگر آتش مقدس نيست پس چرا دود آن از دهان ديوان بيرون مي آيد. شکايت از زمانه و بي عدالتي در جامعه در تمامي جمله ها نمايان است.
سخن مي گفت، سر در غار کرده، شهريار شهر سنگسشان.
سخن مي گفت با تاريکي خلوت.
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش
ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد.
سمتهاي فرنگ و ترک و تازي را
شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
غمان قرنها را زار مي ناليد. (همان، ص ??)
آتشکده خاموش و بازوان شکسته ميترا نشان ستم هاي زيادي است که بر ايرانيان رفته است.
گفت: «بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي» (همان، ص ??)
مير نوروزي همان حاجي فيروز است که چند روز قبل عيد با چهره اي سياه و جامه اي قرمز باعث شادي مردم ميشود.منظور شاعر در اينجا زمان کوتاه شادي در اين زمانه است.
امشب به سوي قدسي اهورايي
پرواز مي کنم. (همان، ص ??)
در اين صبح بزرگ شسته و پاک اهورايي
ز تو مي پرسم اي مزدا اهورا، اي اهورا مزد! (همان، ص ??)
مزدک: « من نمي دانم چرا آنجا يا کجا آنجاست»
بودا: «از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت».
زرتشت: «آه، مزدک ! کاش مي ديدي
شهر بند راز ها آنجاست
اهرمن آنجا، اهورا نيز ». (همان، ص ??)
ب:اساطير شاهنامه:
نشانيها که مي بينم در او بهرام را ماند،
همان بهرام ورجاوند
که بيش از روز رستاخيز خواهر خاست.
پس از او گيو بن گودرز
و با وي توس بن نوذر
و گرشاسپ دلير، آن شير گندآور… (همان، ص ??)
گيو پسر گودرز،کسي که به جستجوي کيخسرو به توران رفت و پس از هفت سال او را يافت و با فرنگيس به ايران آورد.
توس پسر نوذر يکي از پهلوانان شاهنامه بود.
شاعر با آوردن نام پهلوانان و پادشاهان ايران آنها را با بهرام ورجاوند همراه مي داند،تا انيران و اهريمنان را بر خاک زنند.
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
چاره و ترمند، (همان، ص ??)
شاعر معتقد است در اين زمانه اگر زالي بود که سيمرغ را احضار کند، از دست سيمرغ هم کاري بر نمي آمد. اين همان حس نا اميدي در وجود اخوان است.
پشوتن مرده آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي
کرده است آيا ؟… (همان، ص ??)
پشوتن از ياران جاودان سوشيانت ،موعود رزتشت، است که فنا ناپذير و جاودانه است. باز هم شاعر از نبودن منجي شکايت مي کند و سراغ پشوتن و سام را مي گيرد.
شير بچه مهتر پولاد چنگ آهنين ناخن!
رخش را زين کن. (همان، ص ??)
?-تاثيرات زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف:باستانگرايي واژگاني:
-کاربرد کلمات باستاني:
و آن ديگر بسيط زمهرير است و زمستانها. (همان، ص ??)
شل برفينه شان دستار گردن گشته، جنبه، جنبش بدرود. (همان، ص ??)
سپهر افروخت با شرمي که جاويد است و… (همان، ص ??)
چنان چون آبخوستي روپسي، آغوش زي آفاق بگشوده. (همان، ص ??)
طرفه خرجين گهر بخت سليحم را فراز آريد. (همان، ص ??)
ثقبه زار آن پاره ابنان مزيحش را فراز آورد. (همان، ص ??)
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حيراني،
سوي اقصا مرزهاي دور؛ (همان، ص ??)
و از آن واژگون پر غژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد. (همان، ص ??)
ب:باستانگرايي نحوي:
-کاربرد افعال کهن:
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد. (همان، ص ??)
-فعل دعايي:
اين شهر خاموش در دور دست فراموش،
جاويد جاي شما باد. (همان، ص ??)
شکر بر اشکم نثارت باد . (همان، ص ??)
-کاربرد افعال نيشابوري:
نماندستم نپيموده بدستي هيچ سويي را . (همان، ص ??)
-اتصال ضمير به حرف:
سپرده با خيالي دل،
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل،
نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت و دامانها. (همان، ص ??)
کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد؟ (همان، ص ??)
(اندرو آويخته مثل دلم فانوس دود اندودي از ديرک
با فروغي چون دروغي که ش نخواهد کرد باور، هيچ
قصه باره ساده دل کودک) (همان، ص ??)
که م تاب و آرام شنيدن نيست
اين است . (همان، ص ??)
-کاربرد نوز به جاي هنوز:
مانده از او نوز باقي خسته اندي پاس.
مرد و مرکب گرم رفتن ليک؛ (همان، ص ??)
-کاربرد اعداد به صور کهن:
و آن سديگر از صدا بيدار شد . (همان، ص ??)
-کاربرد ادات تشبيه کهن:
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون يار يا پيرار؟ (همان، ص ??)
به کرداري که پايين تر نمي ليزد. (همان، ص ??)
? -?-? در حياط کوچک پاييز، در زندان
پنجمين کتاب مورد بررسي کتاب در حياط کوچک پاييز، در زندان است. اخوان در اين اثر به همان شيوه نقالانه و وصفي شعري استفاده کرده به لحاظ کلامي، آن چنان بليغ و فخيم است که ترکيبات نو و طبيعي او بسياري از ضعف هاي او را پوشانده. (لنگرودي (ب)، ????، ???)
بررسي ترکيبات نو و پيدا کردن ضعف هاي اين کتاب مسئله مورد مطالعه ما نيست، پس به بحث اصلي يعني تاثيرپذيري اخوان از فرهنگ ايران باستان مي پردازيم.
?-تاثيرات ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف: باورهاي باستاني و مذهبي:
بهايي نيست پيش من نه آن مُس را نه اين بَه را
که من با نقد مزدشتم[?]، بهاي ديگري دارم. (اخوان ثالث (الف) ،????،ص??)
مزدشت تلفيقي از دين رزتشت و مزدک است که اخوان اين پيامبر را بوجود آورد.
ريا و رشوه نفريبد، اهوراي مرا، آري
خداي زيرک بي اعتناي ديگري دارم
بسي ديدم «ظلمنا» خوي مسکين «ربنا» گويان
من اما با اهورايم دعاي ديگري دارم (همان، ص??)
بهين آزادگر مزدشت ميوه ي مزدک و زردشت
که عالم را ز پيغامش رهاي ديگري دارم. (همان، ص??)
اشاره به اين دارد که مزدشت را از کجا آورده است و پيام آن آزادي است.
سروش آوازها مي خواند، مسحور شکوه شب،
ولي مسکين دلم، انگشت خاموش نهان بر لب،
شنودن با ترا مي خواست (همان، ص??)
در آيين زرتشت سروش يکي از ايزدان است که در روز رستاخيز به امر حساب و ميزان گماشته شده است. او بندگان را راه فرمانبرداري مي آموزد.
جوانمردا! جوانمردا!
چنين بي اعتنا مگذر
ترا با آذر پاک اهورايي دهم سوگند! (همان ، ص??)
آذر نام يکي از ايزدان ايران باستان استاو نگهبان آتش بوده و نهمين روز هر ماه با نام اوست.
و مي بيني، ببين، آري
در اوج آسمان، در باغ هاي هور قليايي
سعادت مي چمد، سر مي کشد هر جاي،
به آذين، با شکوه اورمزدايي (همان، ص ??? )
اورمزد همان خداي بزرگ ايران باستان است.
ب:اساطير شاهنامه:
هفت خوان را زاد سرو مرو،
آنکه از پيشين نياکان تا پسين فرزند رستم را به خاطر داشت . (همان، ص??)
نگاه شاعر به رستم و علت بيان هفت خوان،پهلواني و شجاعت رستم است در گذشتن از هفت خوان.
خيس خون داغ سهراب و سياوش ها
رو کش تابوت تختي هاست (همان، ص??)
سياوش و سهراب هر دو قرباني شدند،آوردن اين دو اسطوره در اينجا نشانه ي اين است که شاعر معتقد است به بخت بد و نامردي کساني که در اين روزگار هستند،مثل کساني که مسئول مرگ سياوش و سهراب و در زمان حال مسئول مرگ تختي شدند.
آه،
ديگر اکنون آن عماد تکيه و اميد ايرانشهر،
شير مرد عرصه ناوردهاي هول،
گرد گند اومند،
پور زال، زر، جهان پهلو،
آن خداوند و سوار رخش بي مانند (همان، ص??)
آري اکنون تهمتن با رخش غيرتمند
در بن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان، گم بود.
پهلوان هفت خوان، اکنون،
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود. (همان، ص??)
رخش، آن طاق عزيز، آن تاي بي همتا،
رخش رخشنده
با هزاران يادهاي روشن و زنده،
آه …
پهلوان کشتن ديو سپيد، آنگاه
ديد چون ديو سياهي، غم
- کز برايش پهلوان ناشناس بود تا آن دم-
پنجه افکنده ست در جانش؛ (همان، ص??)
«اين شغاد دون شغال پست،
اين دغل، اين بد برادندر!
نطفه شايد نطفه زال زر است، اما
کشتگاه و رستگاهش نيست رودابه …
زاده او را يک نبهره ي شوم ، يک ناخوب مادندر.
نه، نبايستي بينديشيم…» (همان، ص??)
شاعر علت اين نابرادري شغاد را از مادر او مي داند.رودابه زني پاک بود وشغاد از وجود او نبود.
شاعر خاندان پهلواني ايران را نام مي برد،و ادعا مي کند که در اين زمانه ما هم به نوعي پهلوانيم که با اين بي عدالتي ها مبارزه مي کنيم.
واي شمايان دوستدار پهلوانيها،
سام نيرم، زال زرماييم،
رستم دستان، سهراب دلاور نيز،
ما فرامرزيم، و ما برزو
شهريار نام گستر نيز … (همان، ص??)
زاغ پليد و خاک سيه، يا آنک
سيمرغ و کيمياست که مي ماند؟ (همان، ص???)
آوردن زاغ که مظهر تاريکي و شومي است در برابر سيمرغ،مرغ افسانه اي که مظهر پاکي است و سوال شاعر از اينکه کدام يک هميشگي است نشانگر اين باور باستاني مبارزه خير و شر است.
?-تاثيرات زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايراني باستان:
الف: باستانگرايي واژگاني:
- کاربرد لغات باستاني:
و پنداري هم اينک، پير شنگ مست و خواب آلود؛ (همان، ص??)
بفرماييد تا يک چند ماشينها بيا سايند
نکوبند اين قدر آهن بر آهن، پتک بر سندان (همان، ص??)
در دشت هول و درندشت بيرحم
تفتيده در دوزخ آفتاب امرداد… (همان، ص??)
مگر آهش- سياه و سرو، اين آميغ دود و درد-
بپيمايد ره آزادي افلاک، زنداني. (همان، ص??)
وگر لختي سکوتش هست، پنداري
چُگور سالخورد اندهان را گوش مي مالد. (همان، ص??)
راست پنداري که اين محتال بيگانه
آن گرامي نازنين، پارينه نقال است. (همان، ص??)
پگاه روشن آدينه اي با روح و آرام است. (همان، ص??)
که از چوبي بلوطي رنگ بود و کوبه هايش ، آبنوسي فام . (همان، ص??)
زاده او را يک نبهره ي شوم، يک ناخوب مادندر .(همان، ص??)
- تلفظ قديمي کلمه:
شبانگه گوسپند از گله اي برده ست،… (همان، ص??)
ب:باستانگرايي نحوي:
-کاربرد اندر:
پسندم مرغ حق را، ليک با حقگويي و عزلت
من اندر انزواي خود، نواي ديگري دارم (همان، ص??)
-کاربرد دو حرف اضافه براي متمم:
بر آن بر چند مخملبفت کاشاني (همان، ص??)
بر درختي که به زيرش ايستاده بود،
و بر آن بر تکيه داده بود
و درون چه نگه مي کرد (همان، ص??)
-اتصال ضمير به حرف:
دلمره و خسته و مات،
نه م انتظار و اميدي
نه م نيز افسوس و هيهات . (همان، ص??)
که ش اکنون کرده روشن با شراري ز آتش پيشين. (همان، ص ??)
چنانچون گوسفندي، که ش درد گرگي،
از و مانده همين داغي. (همان، ص ??)
و مايا گفت با تکرار-در حالي که ش از منقار
سخن خونين، چنانچون پاره هاييش از جگر بر خاک مي افتاد
هرگز هيچ. (همان، ص ??)
-کاربرد ني به جاي نه:
زيرا در آن دم نه کس ديده آن جارزن را،
و ني کلامي شنيدن. (همان، ص ??)
نمي دانم شما دانيد اين، يا ني؟ (همان، ص ??)
گيرم که ماند، تازه خود اين ، دردا!
درداست، ني دواست که مي ماند. (همان، ص ???)
-کاربرد زنهار:
گرفته گونه گون زنهار سوگندي
نه هيچش اعتمادي ليک بر سوگند و بر زنهار. (همان، ص ??)
و او را راستين زندان و خصم شوم بي زنهار
همانا اين حريف ناجوانمردانه است. (همان، ص ??)
-کاربرد جا به جاي حروف اضافه:
يکي بنگر: درختان با پريزادان مست خفته مي مانند (همان، ص??)
ترا با آذر پاک اهورايي دهم سوگند. (همان، ص ??)
-کاربرد اعداد به صورت کهن:
با سايه افکن درختي دو، خرم
و زيرشان تخته اي قالي سبز و سيراب
و تختي از سنگ خارا. (همان، ص ??)
-کاربرد ادات تشبيه کهن:
و اين مومين درختان را، چنانچون کاغذين گلها… (همان، ص??)
چنانچون پيک اوزين تنگناي پست،
به سوي دلکش افلاک آزادي
بپويد راه (همان، ص ??)
گرد بر گردش به کردار صدف بر گرد مرواريد
پاي تا سر گوش . (همان، ص??)
و بنگر کنگره ي کهسار مغرب را
به کردار قطار اشتران در کاروان خون. (همان، ص??)
-کاربرد ک تصغير:
تا کي، کجا، چگونه
مينايک شراب شود، يا گلاب پاش. (همان، ص ??)
صحنه ميدانک خود را
تند و گاه آرام مي پيمود . (همان، ص ??)
وز فلانک يا فلان مردان
آن طلايي مخمل آوايان خونسردان . (همان، ص ??)
-افعال نيشابوري
دروغ است آن خبرهايي که در گوش تو خواندستند
حقيقت را خبر از مبتداي ديگري دارم (همان، ص??)
نمي گويم به ارواح مقدس ، خوب مي دانم
که در دين خود روح مقدس نيست
شنيدستم چه مي گوييد. (همان، ص ??)
نمي دانسته مثل همگنان بايست دانا بود . (همان، ص ??)
و ما يا ! هرگز آيا هيچ معجز روي خواهد داد،
به آييني که در افسانه هاي دين شيندستم؟ (همان، ص??)
-کاربرد افعال کهن:
از آن هنگام، تا امروز
هنوزم مي ترنجد پشت و لرزد پرده هاي گوش (همان، ص ??)
بوي شباني که خوشبخت بوديم
در بستري تا سحر مي غنوديم (همان، ص??)
مي نيوشد گوششان در خواب پيش از ظهر (همان، ص ??)
?-?-? زندگي مي گويد: اما باز بايد زيست …
ششمين کتاب اخوان که در اين پژوهش مورد بررسي قرار مي گيرد، زندگي مي گويد: اما باز بايد زيست… ، مي باشد. اخوان شيوه نقالي و داستان گويي را در اين کتاب هم ادامه داده است،تا حدي که خواننده محو داستان مي شود. اين کتاب بيشتر به بررسي مسائل اجتماعي مي پردازد. سخن کوتاه مي کنيم و به بررسي تاثيرات زباني و ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان مي پردازيم.
?-تاثير پذيري ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان
الف:باورهاي باستاني و مذهبي:
خوش نگاهي، خوشگلي، خوش نوش
نوجوان، اما چه اين زروان پرست پير، طفل مکتب خيام.(اخوان ثالث (الف)،????، ص???)
زروان پرست پير منظور خود اخوان است.
مُهر اهريمن چرا آخر
بر اهورا آخرين حاجات يزداني ست؟ (همان، ص ???)
شاعر شکايت از وارونه بودن کار دنيا مي کند. يعني چيره شدن بدي بر نيکي در اين زمان.
تو به فريادم رس، اي مزدشت!
اين – نمي دانم – چه ناداني ست؟ (همان، ص ???)
نگاه شاعر به مزدتشت نگاه به يک منجي است براي رهايي از ظلم .
خوب مي دانيم
که دلش مي خواست، مانند شود چالاک،
برساند پشت غول فقر را بر خاک. (همان، ص ???)
در اعتقادات ايران باستان در برابر هر نيروي نيک نيروي شر هم وجود دارد،غول فقر و تنگدستي يکي از آن نيروهاي شر و اهريمني است.
آن لگد که مي پراند، با تمام خشم و بسته چشم
ديو بيرحم عطش يا گشنگي و يا هر دو را با هم
با غضب از پا بيندازد. (همان، ص???)
ب: اساطير شاهنامه:
نيز مي دانم
گر دهد چون کاوه آن سالار و آهنگر،
آتش اين کوره بيداد،… (همان، ص ???)
کاه آهنگر نمادي از قيام عليه ظلم است .
که به تازي از کمند گيسويت گيري
صد چنان سهراب يل راه آنکه نتوانست
نازنين گرد آفريد گرد. (همان، ص ???)
براي بيان ارزش زنان شاعر دست به دامن گردآفريد مي شود.
آنکه در دنياي نامرد حقيقتهاي امروزين
مرد و مردي راستين باشد
رستم افسانه اش، زالي به ناورد است. (همان، ص ???)
… بعد عمري جانفشان بودن به پاي او
شير مرغ و جان آدم نيز
رفتن و از پشت کوه قاف آوردن براي او… (همان، ص ???)
کوه قاف از قديم براي کارهاي سخت و غير ممکن آورده مي شد.
?-تاثيرات زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف:باستانگرايي واژگاني:
-کلمات باستاني:
ما بت افسانه را، با گوش فربه مان پرستاران
و حقيقت لاغرک ميشي که قرباني ست. (همان، ص???)
… از تنش بگذر
که سهندي سهمگين را جامه پوشاند (همان، ص ???)
تيرگي و ترس را، با اضطرابي گنگ کرد آماج. (همان، ص ???)
گر روان و طاق، يا ايوان قصر خود،
يا در و ديوار و يا گرديم . (همان، ص ???)
صد سلام و صد درود از من
همچو شاباشي نثار روح و راه جملگي تان باد (همان، ص ???)
اژدها عفريته اي ، منحوس،
روبهي مکار و محتال است .
شاتقي ده يازده سال است با تزوير آن پتياره زنداني ست. (همان، ص ???)
-تلفظ قديمي کلمه:
و به دشخواري فرو مي برد
لقمه بعضي که وقت غالبش آن بود. (همان، ص ???)
ب: باستانگرايي نحوي:
- ادات تشبيه کهن:
زندگي با ماجراهاي فراوانش،
ظاهري دارد بسان بيشه اي بغرنج و در هم باف (همان، ص ???)
وچنانچون تکه اي وارونه از تصوير،
- يا چون تصويري که مي گريد، غريبي مي کند در قاب بيگانه- (همان، ص ???)
با قدمهايي چنانچون خواب آمال دخو کوتاه
باز مي رفتيم و مي گشتيم. (همان، ص???)
اين بسان شبنم خورشيد،
و آن بسان ليسکي لولنده در خاک است. (همان، ص ???)
-کاربرد اندر:
چشم خندي شوخش اندر چهره، شادان گفت:
بچه ها! مژده! (همان، ص???)
وز سبوي گرم و پرخوني که هر ناپاک، يا هر پاک
دارد اندر پيشوي سينه. (همان، ص ???)
-اتصال ضمير به حرف:
خوشگواري که ش به جاي نقل و مي بتواني آشاميد. (همان، ص ???)
که ت چراغان مي کند آنات جاري را . (همان، ص ???)
من چه کرده م که م به اين دوزخ فرستاديد؟ (همان، ص ???)
-افعال کهن:
راست پنداري
هستي، ناچيزي ما بود . (همان، ص ???)
آن اسف بنياد، مرگ آيين.
آن شب شوم، آن شب دهشت. (همان، ص ???)
?-?-? دوزخ اما سرد
دوزخ اما سرد روزنه اي اميد در نام خود دارد. در اين کتاب اخوان چندان اشاره اي به مسائل روز نداشته است. اما از حس شکست و اندوه – که از ويژگي هاي شعر او بود- خبري نيست، و يا کمتر سخن به ميان آورده است. حتي در مواردي از اميد هم حرف مي زند. (لنگرودي (ج) ????، ???) در هر صورت بحث اصلي ما اين نيست پس سخن را کوتاه مي کنيم، به موضوع اصلي پژوهش در اين اثر اخوان مي پردازيم.
?-تاثيرات ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف:باورهاي باستاني و مذهبي:
صبح، صبح، اي اورمزدي جام و فام اي صبح! (اخوان ثالث (الف)،????،ص???)
مشت مي کوفت به صد گونه دگرگوني
نام اهريمن مسخ آمده درپاي همه (همان، ص ???)
اين است که مي ستايم آتش را
آن روشن پاک، زنده بيدار،
نستوه و بلند، روح سرکش را … (همان، ص ???)
احترام به آتش در ايران باستان مورد توجه بوده است و شاعر بر همين باور است که بر آتش لقب پاک و زنده بيدار مي دهد.
همزبان دل ما، هم ضربان دل ما
تپش و تابش آتشکده ها بود جلال. (همان، ص ???)
من اين را نيز مي دانم،
که اينان هر سه، دود و شعله و رقص،
از آتش ريشه مي گيرند، آتش
پس آتش را مي ستاييم
که آتش را سزاوار است، اگر هست . (همان، ص ???)
شعر قرآن و اوستاست ، کزين سان دم نزع
خانه روشن کند از سوز من و سينه من. (همان، ص ???)
اوستا را در کنار قرآن آورده است اين نشان احترامي است که به اوستا داده است.
همچنان کدبانويت را؛ اي شما مشي و مشيانه (همان، ص ???)
مشي و مشيانه همان آدم و هوا هستند.
ب: اساطير شاهنامه:
آنکه چون سيمرغ زال افسانه آفاقند و افسون سير،
مرز هفت اقليمشان در زير پر، پويند. (همان، ص ???)
ديد شاعر در اينجا به سيمرغ به عنوان پرنده اي افسانه اي است که قادر به انجام کارهاي عجيب مي باشد.
پر شد از قهقه ديوانگيش چاه شغاد
شکر کاووس شه اين است ز تهمينه من.
با مي ناب مغان، در خم خيام، اميد!
خيز و جمشيد شو از جام سفالينه من. (همان، ص ???)
جمشيد از پادشاهان ايران باستان بوده است که جام جهان بين متعلق به او بوده است. اين جام از ابزارهاي خارق العاده است.
?-تاثيرات زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف: باستانگرايي واژگاني:
-کاربرد لغات باستاني:
زنگار خورد جوشن شب را، به نوشخند
از تيغ آبديده خبر مي دهد سحر (همان، ص ???)
چاشتگاهي گرم بود و چون دَم ديوان دوزخ، باد. (همان، ص ???)
زرين دودي گرفت عالم را،
آفاق رواي روز بر تن کرد
پريد از آشيان پرستو جلد
کي سنگ پرنده در فلاخن کرد؟ (همان، ص ??)
و آن کوچه باغها، با همه شعله هاي شدادشان
باز هم پيغام غم و ترنم قهرآميز ما را به کوهها مي رساندند. (همان، ص ???)
ديدم آنگه، چه ملول اما
آن زلالش به نسيم آژده مي لرزيد. (همان، ص ???)
روز آفاق عاج خواند سرودي
شب اقاليم آبنوس شنفتند … (همان، ص ???)
سالگرد کدخدايي بر تو فرخ باد (همان، ص ???)
ب:باستانگرايي نحوي:
-اتصال ضمير به حرف:
کس چه داند، من چه مي دانم،
وز کجا، که همچنان که م رفته اي بوده ست. (همان، ص ???)
-پسوندهاي کهن:
ما در آن غربت به هم نزديکتر ياران
ياد عطرآگين آن افسانه گون لحظه
نور باران باد و گل باران (همان، ص ???)
وانکه سيل آسا و درهم بار. (همان، ص ???)
-کاربرد اندر:
و اندر آن منزلگه پرت و حقارت بار
آن چنان زيبايي والا چه نادر بود نا باور! (همان، ص ???)
-فعل دعايي:
نوش بادت باده زين پاکيزه جام اي صبح! (همان، ص ???)
غم مبادت گر نداري بهر من جز حسرت و حسرت (همان، ص ???)
پس آتش زنده باد و آتش فروزان باد و سرکش. (همان، ص ???)
عمر شيرينت گوارا باد.
نوش بادت، اين شراب خانگي، در بزم کاشانه. (همان، ص ???)
-فعل هاي کهن:
من ، پياده گشته، ناگشته
بر زمين داغ گاهي هشته، ناهشته، (همان، ص ???)
ابر پندارند پنداري، که يکسان است
چارفصل روزگارانشان. (همان، ص ???)
استخوان قرص تني، پيکره جهد و جهاد
تن بهل ، کز جنم و جان جدا بود جلال. (همان، ص ???
?-?-? ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
آخرين کتاب مورد بررسي تو را اي کهن بوم و بر دوست دارم، مي باشد. در يک جمله اخوان احساس واقعي خود را به ايران به سادگي بيان مي کند. در اين دفتر به سبک اولين دفتر شعرش باز مي گردد و از نظر فکري و زباني به ايران گذشته مي پيوندد. با بررسي اشعار اين مجموعه تا حدي به اين نکته پي مي بريم.
?-تاثيرات ذهني اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف:باورهاي باستاني و مذهبي:
ديو عطش به باديه ها راندم و دواند
چون گرد باد و خشک سرابم گلو گرفت (اخوان ثالث (د) ،????، ص ??)
مزدشت بود باطل سحري که کند مسخ
هان باطل سحر آمده، مسحور چراييد؟ (همان، ص ??)
بيا هم را نيازاريم با «من بر حقم» گفتن
که زردشت اينچنين فرمود، مريم زاده عيسا هم (همان، ص ??)
اشاره به يکي از توصيه هاي زرتشت دارد که باعث آزار يکديگر نباشيم.
شعر قرآن و اوستاست کزين سان دم نزع
خانه روشن کن از سوز حق و سينه من (همان، ص ??)
بايد اميدا بي خبر، جستن زمين را دگر
پيدا شود آنجا مگر، بهتر مشي مشيانه اي (همان، ص ???)
شاعر به اميد پيدا کردن وجود پاک آدمي است.
جز اهورا گر بدان من خداي ديگري
دعوي خلق مرا دارد، خودم را مي کشم! (همان، ص ???)
آنچه با مزدشت آن آينه گفت
و آنچه زآتش نه، که از آب شنفت . (همان، ص ???)
من در دلم هزار شب قطبي ست
همره هزارها شب يلدا را (همان، ص ???)
شب يلدا از بلندترين شبهاي سال است . آخرين شب پاييز.در باورهاي مهريان اين شب ، شب تولد ايزد مهر است.
بر سنگ چاه ديوان ، کم تابان
خورشيد صبح صوت پريسا را
خوک عرب چگونه کند ادراک
سر سرودهاي اوستا را ؟
اهريمن پليد چه سان فهمد
قدر نشيد پاک اهورا را ؟
يزدان بشناس قدر شناسد نيک
کالاي مزديسني و يسنا را (همان، ص ???)
در اين قسمت به وضوح عرب ستيزي اخوان مشخص است.
مزدک هزار و چند صد از اين پيش
خوش تر سرود شعر شکوفا را
مرد پناه مردم مزدک بود
داناي جمع، قسمت و منها را
ليک او خداي کس نگرفت از کس
مزدک شناخت حرمت مزدا را (همان، ص ???)
گر چه من مزدشتي ام ، اما به زندان نيز هم
مي گرفتم و جد و حال از شور اين تکبيرها (همان، ص ???)
شاعر در اين بيت خود را پيرو مزدشت مي داند اما براي وطن با بقيه يک دل مي شود.
ره آزادگر مزدشت پويم
نه راه غرب و شرق و راهزن ها (همان، ص ???)
تک و تنها ره مزدشت پويم
نيازارم ز جور و سوظن ها (همان، ص ???)
تويي مزدشت ومن ، يا هر که نو جوست
رها از غير و از قيد کهن ها (همان، ص ???)
شاعر در اين سه بيت مزدشت را پيام آور آزادي و عدالت مي داند و با افتخار خود را دنباله روي او معرفي مي کند.
چو باشد روح و را هم اورمزدي
از آن خصمند با من اهرمن ها (همان، ص ???)
اگر موبد ستودن اورمزد و ايزدانش را
به گاثاها سرودن پيش آتش با پناهي خوش (همان، ص ???)
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزون تر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم (همان، ص ???)
فري مزدک آن هوش جاويد اعصار
که ش از هرنگاه و نظر دوست دارم (همان، ص ???)
بهين آزادگر مزدشت ، ميوه ي مزدک و زردشت
که عالم راز پيغامش رهايي ديگري دارم (همان، ص ???)
خور از زردشت و مزدک اين دو دريا
به چرخم بر کشد، ابرم شناسد (همان، ص ???)
راه مزدشت اسب راه رستگاري بي گمان
تا که ايمن ز آن بزرگ و خرد و مرد و زن شود (همان، ص ???)
اگر مهدي است و اگر سوشيانت
و گر عيسي مريم، آن تاج دار،
برانگيز او را و پيروز کن،
که چشم انتظار بيم و دلها نگار (همان، ص ???)
شاعر در اين قسمت نام سه منجي را در سه مذهب مي آورد که هر سه روزي ظهور مي کنند و جهان را از ظلم و بي عدالتي نجات مي دهند.
گر چه برتر قسم من به اهورامزداست
هم به زردشت و به مزدک و به اوستاي عزيز (همان، ص ???)
توداري مزدک و زردشت و( مزدشت)
غني از ماورا هستي و مادون (همان، ص ???)
ب: اساطير شاهنامه:
نوشدارو مي دهد سهراب را کاووش شاه
ليک اميد! آنگه که بر خاک عدم پهلو نهاد (همان، ص ??)
اسب مي تازد، چنانچون رستم و سهراب پاک
آنکه مي بايد چو خرپالان (توگو بالون) کشد؟ (همان، ص ??)
رخش ما را کشته اند اين نابردار ناکسان
تا سر چاه شغادم پير يا بو چون کشد؟ (همان، ص ??)
پر شد از قهقه ديوانگي اش چاه شغاد
شکر کاووس شه اين است ز تهمينه مي
با مي ناب مغان، درخم خيام، اميد!
خيز و جمشيد شو از جام سفالينه من (همان، ص ??)
بيژنم، دربند و چاه دشمنان
دوستان، آن رستم دستان کجاست؟ (همان، ص ???)
من همان اسکندر سرگشته ام
خضر ره کو، چشمه حيوان کجاست؟ (همان، ص ???)
کين سياوش است در او مضمر
داغي نهاده لاله، حمرا را
يا کين ايرج است و زناي تو
سر داده واي واي، دريغا را (همان، ص ???)
رسد کاسفنديار اين رستمي کيش
ز تيرو تيغ و از کبرم شناسد (همان، ص ???)
?-تاثيرات زباني (باستانگرايي) اخوان از فرهنگ ايران باستان:
الف:باستانگرايي واژگاني:
- کاربرد لغات باستاني:
زنگار خورد جوشن شب را به زهر خند
از تيغ آبديده خبر مي دهد سحر (همان، ص ??)
سال ديگر که جهان تيره شد از مسخ فرنگ
ياد کن زآتش روشنگر پارينه من (همان، ص ??)
بسي ابر سترون ديده ام من
پر انبان از فريب و هرزه کاري (همان، ص ???)
مي جوي همدلي که زبان داند
درياب گوش هوش نيوشا را (همان، ص ???)
شرمنده کرد شعر تو و شاکر
اين بي دماغ و دل تن تنها را (همان، ص ???)
هرگز نخواست بهر کسي، هرگز
موت دراز و مرگ مفاجا را (همان، ص ???)
تفو باد بر روي بي آب خاک
بگفت و غريو آتشين تر کشيد (همان، ص ???)
عشق و ايمانم به ايران، در دو گيتي هم نگنجد
نيست رطلي در انيران سنجد اين پيمانه اي هم (همان، ص ??)
کز حال مفلسان چه خبر دارد
پوشيده آنکه سندس و ديبا را (همان، ص ???)
روز، آفاق عاج خواند سرودي
شب اقاليم آبنوس شنفتند (همان، ص ???)
- تلفظ کهن واژه:
به لاژ وردي و شنگرف نيلي و زنگار
چو کوي رنگرزان کرد روي دنيا را (همان، ص ???)
ب:باستانگرايي نحوي:
-افعال کهن:
چنان خوش بودم و بي خود، که پندارم فلک هم ديد
به چشم اشک تمسخر مي چکاند ابر ثريا هم (همان، ص ??)
دردي گرفته گوشه تنهايي
هشته بهشت توس دلارا را (همان، ص ???)
-کاربرد زي:
نوجواني رفت و پيري زي وجودم رو نهاد
بند غم برپا و دست عجز بر زانو نهاد (همان، ص ??)
زي مشهد آنها که بيا بي باز
گلگشت باغ و دامن صحرا را (همان، ص ???)
زي مشهدآ، ز صدق و زيارت کن
يک ره حريم زاده موسي را
زي مشهد آي تا نگري در طوف
کروبيان عالم بالا را (همان، ص ???)
زي گوش هوش خلق روان کردند
باران حکمت گهر آسا را (همان، ص ???)
-کاربرد اندر:
چرا گردم به دنبال جهاني
که اندر وي اصالت لا اصالي ست؟ (همان، ص ??)
پرد فارسي به جنگ اندر چنان تير
اگر با او زند همره فرس بال (همان، ص ??)
هزاران شيشه خالي گشت و روحم پرنشد از تو
اگر چه حاضر اندر سفره باغ و گلشنم هستي (همان، ص ???)
خوشا دوشين که بزم عشرتم بود
گزين اندر گزين اندر گزينا (همان، ص ???)
- پسوندهاي کهن:
يا از آن سرشاخه هاي دور و پنهان از نظر ها
ميوه اي ديگر فروافکن براي خواستارت. (همان، ص ???)
من غبار گرد باد آسا بس در دور و نزديک
ديده ام ، اما نديدستم که آيد زآن سوارت (همان، ص ???)
-اتصال ضمير به حرف:
هم به امر دگران مرکب عمر من مزدور
نه م به کف عقل و مهاري، که ندادي تو خدايا (همان، ص ??)
چشم حسرت داد، يا چين جبين خستگي
آن که م از خشم وگره بالاي چشم ابرو نهاد (همان، ص ??)
?-?-? نتيجه گيري
عظمت ايران و شکوهش در دوره هاي باستاني امري است که غير قابل انکار. ايران يکي از تمدن هاي بزرگ دوره هاي باستاني بوده که باعث افتخار هر ايراني است. غير از شکوه و عظمت ايران بايد به انديشه هاي مردم آن روزگار هم افتخار کرد ،به اعتقادات و باورهاي باستاني آنها ،به يکتاپرستي آنها قبل از همه ي اديان ،به شعار گفتار نيک ،کردار نيک، پندار نيک ،به مبارزه براي آزادي و برابري،به استواري در برابر حمله ي ديوان.
به راستي که گفتن از ايران هيچ وقت تکراري وملال آور نيست. در طول دوران تاريخ هر فردي که براي ايران مبارزه کرده ،هر چند پيروز شده باشد يا شکست خورده باشد در ذهن و قلب تاريخ ايران باقي مانده است. اين مبارزات يا به صورت علني بوده و يا به صورت مخفيانه.يک نوع از اين مبارزات مخفيانه مبارزات نويسندگان و شاعران بوده، افرادي که با قلم و هنر خود اوضاع جامعه را در قالب طنز و داستان ها و اشعار کنايه آميز بيان مي کردند،شاعراني چون شاعران مشروطه.البته اين نوع شاعري مخصوص يک دوره خاص نبوده و حتي در دوران معاصر هم شاعراني هستند که با قلم خود مبارزه مي کنند . يکي از اين شاعران اخوان ثالث بود که در اين پايان نامه به بررسي تاثيرات فرهنگ باستاني ايران بر آثار او پرداختيم . در اين قسمت که اصلي ترين قسمت اين پايان نامه است قصد داريم روند اين تاثيرپذيري را مشخص و نتيجه گيري گردد.
عشق و علاقه اخوان به ايران و ادبيات کهن ايران ،علي رغم ميل به نو آوري در شعر و پيروي از شيوه ي نيمايي ،باعث شد که حتي تا واپسين لحظات زندگي از شعر و ادب گذشته فارسي جدا نگردد،تا آن جا که در اواخر عمر به نوعي بيشتر به سنتهاي شعر فارسي روي آورد و گويا شيوه ي کلاسيک سرايي را خوشتر دانست.چاپ آخرين مجموعه ي شعري او با عنوان تو را اي کهن بوم وبر دوست دارم ، که حاوي اشعار بسياري در سبک و سياق شعر کلاسيک است ، خود دليلي بر اين مدعا و نگرش او به شعر کلاسيک فارسي و علاقه به ايران است.
آشنايي و دلبستگي عميق اخوان با ايران و ادب کلاسيک آن -که جزو خصائص سبکي اش است-سبب شده تا در گذر از مرز شعر کهن به شعر نو نيمايي، چاره اي نداشته باشد جز آن که پيوند و علاقه ي محکم و استوار خود با شعر کهن را نگسلد و با بن مايه هاي شعر کلاسيک ،قدم در وادي نو نيمايي بگذارد.موضوع اصلي اين تحقيق تاثيرپذيري اخوان از فرهنگ ايران باستان است ،که در بخش هاي قبل هر اثر از اين نظر بررسي شد .در اين قسمت به نتيجه کلي اين پايان نامه مي پردازيم.
براي اين بررسي آثار اخوان را به چند دوره تقسيم مي کنيم.
دوره اول زندگي اخوان در مشهد گذشت ،شاعري تازه کار و عاشق پيشه. اخوان در اين دوره فقط با سبک کلاسيک کار مي کرد و در ارغنون از نظر زبان باستاني کاملا وفادار به سبک خراساني است.در آوردن لغات کهن و مهجور تا استفاده از برخي ويژگي هاي سبک خراساني. در اين اثر از بعد ذهني به اساطير شاهنامه اشاره هاي دارد و از زرتشت و برخي باورهاي باستاني ايران ياد مي کند ، اين شروع کار اخوان است .
دوره دوم زندگي اخوان در تهران گذشت . او در اين دوره با نيما و شعر او آشنا شد ، و فعاليت هاي مبارزاتي را در همين دوره آغاز کرد . اشعار او در اين دوره سرشار از حس اميد ، نشاط و مبارز با بدي و بي عدالتي بود . اما اين دوره با شکست نهضت ملي و زنداني شدن او به پايان رسيد و شکوه اميدوارانه ي اخوان از بين رفت . اين رنج او باعث خلق دو اثر شاهکار اخوان يعني زمستان و آخر شاهنامه در اين دو اثر اخوان از باورهاي باستاني و اساطير شاهنامه کمتر ياد کرده است ؛ اما در شيوه زباني هنوز پاي بند سبک گذشتگان است در حالي که اين دو اثر آغاز کار او در شيوه شعر نو مي باشد .
دوره سوم دوره اي است که اخوان پس از مرثيه و خشم و خروش به تدريج به گرداب ياس اجتماعي گرفتار شده و در ادامه اين ياس اجتماعي او، تبديل به ياس فلسفي مي شود . اين حالات روحي اخوان باعث به بار آمدن اثر خاص او به نام از اين اوستا شد . اخوان در اين اثر اوج علاقه به باورهاي اساطيري و باستاني ايران را نشان مي دهد . در هر شعر از اهورا ، ايزدان ، مزدک و زرتشت سخن به ميان مي آورد . از نظر ذهني و زباني بيشترين تاثيرپذيري را در اين اثر از خود بجاي مي گذارد .
دوره چهارم مصادف حرکتهاي اجتماعي حول انقلاب اسلامي است ، که باعث بوجود آمدن اندک روحيه ي اميد در اخوان شد . اما اين روحيه بزودي فروکش کرد و دوباره ياس و نا اميدي در آثار او نمايان شد . در اين دوران اخوان سه اثر خود را به عرصه ي وجود رسانيد . در حياط کوچک پاييز ، در زندان ، زندگي مي گويد : اما باز بايد زيست و دوزخ اما سرد .
در حياط کوچک پاييز ،در زندان اخوان هنوز از باورهاي اساطيري و باستاني ياد مي کند و سبک زباني او همان سبک خاصش يعني پيوندي از سبک گذشته و حال مي باشد.استفاده از ويژگي هاي سبک خراساني در اين دوره مورد توجه است . در کتاب زندگي ميگويد : اما باز بايد زيست روند نزولي تاثيرات ذهني اخوان مشخص مي شود ، و همچنين تاثيرات زباني کمرنگ تر از کتابهاي ديگر مي شود . در دوزخ اما سرد اخوان به باورهاي اساطيريباستاني اشاره هايي دارد اما از نظر زباني بيشتر به دوره گذشته باز مي گردد .
در دوره پنجم نا اميد و خسته از حوادث جامعه دوباره به شيوه ي شعر سنتي روي مي آورد و کتاب نو را اي کهن بوم و بر دوست دارم مي سرايد . در اين اثر از نظر ذهني خود را غرق در ايران باستان مي کند و توجه زيادي به باورهاي باستاني، مذهبي و اساطير شاهنامه مي کند .
از نظر نگارنده مي توان شکوه کار اخوان را در کتاب از اين اوستا پيدا کرد . هر چند اخوان در همه آثار از فرهنگ ايران باستان و باورهاي آن و همچنين از باستانگرايي زباني استفاده کرده است اما اوج کار در از اين اوستاست . شايد به همين خاطر اثر خود را از اين اوستا ناميده ، تا کتابي باشد براي پيامبري به نام مزدشت .
برچسب ها: آخر شاهنامه،اخوان ثالث،اخوان و ايران باستان،ارغنون،از اين اوستا،ايران باستان،بررسي اشعار اخوان،تأثير پذيري اخوان از فرهنگ ايران باستان،ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم،در حياط کوچک پاييز، در زندان،دوزخ اما سرد،زمستان،زندگي مي گويد: اما باز بايد زيست ...،سبک اخوان